سلام به عزیزای دلم...

خوبید خوشگل مشکلا؟ ببخشید دیگه روزای آخر سال است و خیلی خیلی سرم شلوغ بود و به احتمال زیاد این آخرین پست سال 93 هستش.

اول این رو بگم که پست گزارش هول هولکی رو هم باز میکنم بخونید. سوتیم هم این بود که تو یه گروه فامیلی ادرس وبلاگ رو گذاشتم اشتباهیابلهنیشخند سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان اشنایان حروم خونقهقههنیشخند

بعد هم تک تک نظراتتون رو خوندم و رو چشمم گذاشتم مرسی از کسایی که اسم سعید و تذکر دادن ولی قبلا هم نوشته بودم اسمش رو. مرسی از اونایی که یادشون رو سالگرد ازدواجمه و تبریک گفتن مرسی از اونایی که برام ارزوی خوب خوب کردن و انرژی مثبت فرستادن الهی که تک تک انرژی های مثبتتون و دعاهای خوبتون صد برابر شه و بهتون برگردهماچبغل ببخشیدم که فقط تائید کردم دوستام خیلی سرم شلوغه.

بریم سراغ تعریفی جات...

اون روز سه شنبه خیلی خیلی سرد شد هوا و ما دیدیم هرطور بشه نمیتونیم بریم خونه بدون گازخنثی بنابراین علی رغم میل باطنیم مجبور شدیم برگردیم خونه خواهرم. میگم علی رغم میل باطنی چون که واقعا زیاد از حد مزاحمشون شده بودیم و با اینکه خواهرم نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنیم و واقعا از صمیم قلبش خواهش میکرد نریم و بمونیم ولی من تو رفتار دامادمون خستگی رو حس میکردم و صد در صد هم بهش حق میدم خسته شده باشه ولی خب به هرحال چاره ای نبود. اعصاب خوردی ها بود و چهارشنبه من اومدم خونه مامانم اینا شووری زنگ زد که بیا بریم لوستر بخریم بنابراین با مامانم رفتیم لوستر خریدیم که البته بعد از اینکه مامانم رفت یه جر و بحثی کردیم با هم دیگه که من دریایی اشک ریختم درسته ناراحت بودم اون لحظه ولی علتش فقط و فقط اعصاب داغونم بود. به هرحال آخر شب همینطور موقع برگشت خونه خواهرمم همینطور گریه میکردم. آخه برای خواهرمم کادوی خونش لوستر خریدیم. ولی مال خودمون رو گفت شنبه آماده میشه. تو حیاط شووری یهو برگردوندتم گفت هیلی دیگه گریه نکن ببخشیدچشمکنیشخند منم بس کردم و دیگه ادامه ندادم. لوسترشون رو دادیم و شام و خوردیم و خسبیدیم. پنج شنبه من اومدم خونه مامانم این ها و البته زنگ زدم به مادر شووری که اصلاااا و ابداااا تحویلم نگرفت درسته که حق داره چون نتونستیم سر بزنیم ولی ما هم حق داریم وسط کلی مشکلات تنهای تنها بودیم. خواهرم که به دلایلی نمیتونست پیشم باشه و مامانم هم نمیتونست و بقیه هم که دریغ از یه زنگ. حالا ما به جای اینکه طلبکار بشیم بدهکار شدیمخنثی البته من تمام این حرف ها رو دفن کردم تو دلم و به جاش عذرخواهی کردم و گفتم چشممم میایم.خنثی و همینطور تحویل نگرفتنانه (عجب فعلی شدنیشخند) خدافظی کردیم. شووری اومد و داغون و خسته بود و بنابراین زود پاشدیم رفتیم خونه خواهرم اینا و فیلم یک پذیرایی ساده رو گذاشتیم ببینیم  و شب شووری خواست بخوابه که گفت هیلا یه لحظه بیا. رفتم ببینم چکار داره که یهووو سورپرایز شدم به طر وحشتتتتتتناکییییییی. با یه عدد هدیه مععععرکه مواجه شدم و البته کلییییی شرمنده بودم و هی به شووری میگفتم چرا تو این شرایط انقدرررر هزینه کردی... عکسش رو هم به زودی میذارمچشمک درسته که برناممون طبق نظرمون پیش نرفت چون خونمون حاضر نبود ولی خب من با یکم تاخیر یه کارایی میخوام بکنمچشمک جمعه لنگ ظهر بیدار شدیم و شووری رفت سر کار و من و خواهرم و شوهرش هم لوسترشون رو با بدبختی نصب کردیم و من رفتم دوش گرفتم  و حاضر شدم و رفتیم هتل اسپیناس به صرف یک شام خیلی خیلی معرکه و بهمون یه سری یادگاری ام دادن و قدم زنان برگشتیم خونه و لباس ها رو عوض کردیم و برگشتیم پیش خواهرم اینا و بعدش من هدیه ای که برای شووری اماده کرده بودم رو دادم بهش. خیلی ازم زمان گرفته بود ولی ارزشش رو داشت شووری خیلیییییی خیلییییییی ذوق کرد . یه عالمه از عکس های از دوستی تا الان رو که ندیده بود و نگه داشته بودم برای چنین روزی رو با نرم افزار میکس و مونتاژ اماده کردم و اهنگ خوشگل روش گذاشتم و سورپرایزش کردمممزباننیشخند

شنبه و یکشنبه و دوشنبه تو بکش بکش و اعصاب خوردی گذشت. دیگه امیدی به وصل شدن گاز نبودخنثی خداییشم خسته شدم.... اما تو تمام این مدت معجزه شکر گزاری خیلی کمکم کرد. اصلا غر نزدم به خدا . هربار که اعصابم خورد میشد و دلم میگرفت شروع میکردم به شمردن حسن های زیاد خونمون و اینکه خدایا شکرت که جایی هست که بمونیم و ... یکشنبه رفتیم خونه و لامپ خریدیم و لوسترمون رو نصب کردیم اقا برق کاره که ازش لامپ ها رو خریدیم گفت خونه اقای فلانی تا یکی دوماه دیگه گاز نداره و من در جریان مشکلات شهرداری ساختمون هستم.خنثی ما هم بر و بر نگاهش کردیم.

امروز هم قرار بود به خاطر اینکه چهارشنبه سوری هست ظهر از کار بیایم بیرون. 

هیچ کاری برای عیدم نکرده بودم فکر اینکه عید باشه و خونم نباشم واقعا اذیتم میکرد. آخر سر خواهرم گفت هیلی با فکر و خیال که کاری درست نمیشه برو کارهات رو بکن شاید خدا خواست و درست شد...

این شد که دیروز وقت ارایشگاه گرفتم و رفتم اپیلاسیون گیاهی و بعدم ابرو و صورت و همه رو صفا دادم و موهامم نوک گیری و مرتب کردم مونده رنگش که مردد هستم نمیدونم همین قدر روشن نگه دارم یا فندقی کنم یا اصلا قهوه ای تیره رنگ موی خودم.

بعدش رفتم خونه خواهرم دوش گرفتم و رفتم خوابیدم. شووری اومد ساعت نه و نیم بیدارم کرد و شام و خوردیم و هارد اکسترنالی که شرکت عیدی داده بود رو دادم به شووری به عنوان عیدی و کلی خوشحال شد و ساعت حوالی دو خوابیدیم.

امروز صبح بیدار شدم و کسی خونشون نبود. معمولا من اول از همه از خونه میزنم بیرون ولی خب امروز میخواستم یکم دیرتر برم و بنابراین وقتی بیدار شدم تنها بودم حاضر شدم و موهام رو سشوار کردم و لباس تمیز پوشیدم. کیف و ظرف غذام رو برداشتم و بسم الله گفتم و از خونه زدم بیرون. عادت دارم وقتی از خونه میام بیرون سه بار میگم الحمدالله الحمدالله الحمدلله...

رسیدم میدون انقلاب و راننده تا بلوار میرفت بنابراین منم باهاش اومدم و پیاده شدنی گفت امروز یه روز عالی منتظرتونه. حرفش خیلی به دلم نشست پیاده شدم اسمون رو نگاه کردم و دوباره گفتم الحمدالله الحمدالله الحمدالله... رفتم سر کار و از شرکت صدای خنده خانمای همکار میومد . رفتم دیدم بساط صبحانه پهنه رفتم نشستم صبحانه خوردیم و کارای اخر سالی رو هم انجام دادیم. ساعت ده دیدم بارون داره نم نم میزنه. رفتم پنجره اتاقم رو باز کردم و به اسمون نگاه کردم و گفتم اوس کریم خسته شدم. خودت معجزه کن. تو بخوای میشه من منتظرم هااا. بعدم پنجره رو بستم.

ساعت یازده و نیم اینا خواهرم زنگ زد بیا بانک ضامن وامم شو. قرار گذاشتیم ساعت یک دم بانک تو جمالزاده جنوبی. ساعت یه ربع یک تازه کار دادن بهم دیدم نمیرسم با کلی استرس کارا رو انجام دادم پنج دقیقه ای و دوئیدم دم در یه تاکسی رد میشد گفتم انقلاب ؟ گفت بیا بالا. انقلاب رسیدیم گفت پیاده میشی؟ گفتم ار تا جمهوری میری میام باهات گفت میرم. بعد گفت کجا میخوای بری؟ گفتم بانک تو جمالزاده گفت وام میخوای بگیری؟ گفتم اره. گفت پس میبرمت دم بانک و من درست راس یک رسیدم بانک و کلی تشکر کردم از اقاهه و اونم ارزوی سال خوبی کرد و رفت...

همونموقع شووری زنگ زد که صابخونه زنگ زده گفته گازمون وصل شده ولی چون بهش اعتماد نداره گفت تو برو ببین و بگو. رفتم دیدم خونه کنتور داره . بنابراین پاشدم رفتم کلید ساز و از رو کلیدمون دو تا ساختم و رفتم پردمون رو هم از پرده دوزی گرفتم و دوئیدم رفتم خونه خواهرم اینا و سریع السیر همممممه چی رو جمع کردم و بار ماشین کردم و اومدم خونه مامانم ایناااااقلب حالا اگر خدا بخواد و همه چی اوکی باشه امشب میرم خونه خودمون.... 

اینم یه گزارش کلی برای همه شما عزیزان همراهقلب

خدایا شکرت برای همه چیز... خودت و فقط فقط خودت میدونی امروز چقدرررر خوشحالم کردیییییییییبغلماچ

دوستای عزیزم نمیدونم تا سال تحویل فرصت بشه بنویسم یا نه ولی علی الحساب خانواده ی هیلا شووریان سال خیلی خیلی خوبی رو سرشار از سلامتی و بهروزی و پول و برکت و  خوشبختی و معجزه برای شما آرزومنده... امیدوارم تو سال جدید به همه ارزوهاتون برسید.... دم سال تحویل من و شووری و خانواده هامون رو هم دعا کنید. مرسی خوشگلا.

دلم چقدر تنگ شده برای صبحانه درست کردن ها... برای شام و نهار آماده کردن ها. دلم تنگ شده برای همه اون روزایی که میز رو میچیدم منتظر شووری میشدم تا بیاد. دلم برای دوش گرفتن تو خونه خودمون تنگ شده برای پوشیدن لباس های خوشگل مشگل ... چقدر آدم یادش میره که همین روزمره ها اگر نباشن میشن برات آرزو.... خدایا مرسی برای همه چیزززز... میخوام با کلی انرژی برم بقیه کارای مونده ی خونه رو بکنم... سفره هفت سین بچینم شیرینی ام بگیرم و منتظر نوبهار بشم..

یادتون نره که...

.::دوستتون دارم::.