سلام به روی ماه تک تکتون خوبید عزیزای من؟!قلب

خب من که قطعا و یقینا به جزئیات یادم نیست هر روزی چی شد ولی هرچی یادم بیاد حتی پراکنده می نویسم. اول این رو بگم که صبح یه ضد حال اساسی کاری خوردم. کفگیر رئیس خورده ته دیگ و داره از کارانه و عیدی و ... ما میزنه . و این خیلی ناراحت کننده اس . و البته که چون ایشون یه روزی استاد من بوده تو دانشگاه و برای تمام عمرم احترامش برای من واجبه خب من رعایت میکنم و هیچی نمیگم ولی ایشون خودش باید بدونه که این کارا عین حق خوری هست. من اگر جای دیگه میخواستم این کارها رو انجام بدم باید حقوقم چهار برابر اینجا میشدخنثی ولی خب ما هیچی نمیگیم و ایشونم همینطور میتازونه. البته که وقتی این اتفاق افتاد طبق تمرین های معجزه نشستم مزایای کارم رو از جمله و مسیر و تعطیلی های 5 شنبه و ... رو شمردم برای خودم و گفتم خدایا سپاسگزارم و ...

حالا این حرفا به کنار...

بعد از اینکه اسباب ها رو بردیم ریختیم خیالمون این بود که خب گاز دوشنبه طبق قرار وصل میشه ولی نشون به اون نشون که هنوز ما گاز نداریمخنثی پس طبیعتا خونه ای هم هنوز چیده نشده. اما خب من و شووری از این اوارگی خسته شدیم و تصمیم گرفتیم هر طور شده تند تند کارا رو بکنیم و بریم سر زندگیمون هیلا بدون جریان گازشم قشنگه خنده هی گفتم فر ندارم فر ندارم ناشکری کردم الان دیگه کلا جریان گاز ندارم هه هههیپنوتیزمنیشخند دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه نمایشگاه بود و عین اسبببب پیتیکوووو پیتیکوووو کار داشتیم و کارت ویزیت و ... ها رو هم من باید اماده میکردم (بعععله مرام معرفتی !!!!!!!!!!! یک درصد فکر کنید روش پول بدنقهر) اون هفته امم که به این هفته ام دوخته شده بود و حسابی خسته بودم. دیگه دوشنبه شب رفتیم خونمون و بچه ها رفتن وسایل رگال  و ... بخرن و کارای اتاق خواب و انجام بدن که اخر شبی فهمیدیم مته های دریل رو جا گذاشتیم و بنابراین دست از پا درازتر برگشتیم خونه. البته که من کم نمیارمنیشخند تو راه که مردا رفتن شام بگیرن من و خواهرم رفتیم قنادی و من دو مدل شیرینی خریدم که ببریم بعد شام بخوریم به بههههه. خب چه میشه کرد وقتی شرایط همینه و با غصه خوردن تغییری نمیکنه دلیلی نداره که بشینم و همینطوری غصه بخورم. سعی میکنم از همون شرایط هم استفاده کنم قلب دیگه سه شنبه شب رفتیم و بچه ها سوراخ کاری ها رو انجام دادن و من دیگه داشتم نابوووووووود میشدم از خستگی و پاشدم برگشتم خونه خواهرم اینا و شووری اینام دوازده اومدن و شام خوردیم و خسبیدیم. من دیگه چهارشنبه نرفتم سرکار. بعله این اقای رئیس اصلا انگیزه نمیذاره بمونه قهرخنثی وقتی از سر و ته همه چی میزنه منم اصلا دوست ندارم بیام کار کنم وقتی میتونم نیام. به بهانه اسباب کشی نیومدم و نشستم سر جام تو خونه و استراحت کردم.قهر بعدم پاشدم رفتم خونه مامانم این ها و یکم به کارام رسیدم و رفتیم خونمون و تقریبا اکثر اتاق خواب رو چیدیم و تر تمیزی کردیم و وسایل سرویس ها رو نصب کردیم و من دستشویی رو شستم و وسایلش رو گذاشتم. البته یکی از همین روزا هم که یادم نیست کی بود رفتیم حسن آباد و من یه عدد کتابخونه و یه عدد جاکفشی برداشتم. فکر کنم همون سه شنبه بودنیشخندزبان پنج شنبه هم با شووری رفتیم خونمون و وسایل میز توالت و کتابخونه رو چیدیم و خسته و کوفته برگشتیم خونه مامانم این ها. شب هم یادم افتاد ای دل غافل فردا کنکور دارم خنثیو کارت رو نگرفتم. لذا رفتیم شرکت خواهرم این ها و کارتم رو پرینت کردم و ساعت حوالی سه صبح خوابیدیم نیشخند آهااااااااان اینم بگم که پنج شنبه شب کاشف به عمل اومد که پری خانم سه روز دیر کرده و تاخیر نموده است و کم مونده بود قدم نو رسیده مبارک بشه که خب نشد دیگه نیشخند چرا که جمعه صبح مزین نمود و آژانس گرفتم و رفتم حوزه امتحانی . یهو دیدم که رو درب ورودی اسم هر رشته ای هست جز رشته من خوشحال و مشعوف زنگیدم به شووری که بگم اخ جون اشتباه اومدم حوزه رو و برگردم که خب فهمیدم همونجاس و اسم رشته جا افتاده نیشخند رفتم تو و امتحان رو دادیم و من رتبه زیر ده میشم نیشخندنیشخند الکی مثلا خرخونم ابله دیگه جونم براتون بگه که بعد از کنکور با دل دردی وحشتتتتتتتتتتناک رفتم خونه خواهرم این ها و خسبیدم تا ساعت 6. پاشدم دیدم شووری نیومده زنگیدم بهش کجاییی گفت خونه ام توام بیا تعجب گفتم شووری بخدا دلم داره میترکه گفت پس تو استراحت کن و من تمیز میکنم و هی گفتم نه بیا و گفت باشه میام اما نشون به اون نشون که ده شب اومد منتظرنیشخند طفلکی خسته شده از آوارگی و خب میدونید بچه ها آدم هررررررررررررررچی ام خونه عزیزانش راحت باشه بالاخره یه حس سرباری دارهناراحت ما هم به اون مرحله رسیدیم وگرنه خدا میدونه که چقدررررر خواهرم و شوهرش احترام میذارن و اصلا کم نمیذارن ولی خب شووری خسته شده و میگه زودتر جمع کنیم بریم سر زندگیمون. منم کاملا بهش حق میدم. امروز و فردا و پس فردا هم در ماموریت به سر میبرم ولی خداروشکر تهرانم و بنابراین بعد از کار بدو بدو میرم خونمون که ایشالا آشپزخونه رو هم بچینم.

علت اینکه آشپزخونه انقدر طول کشید این بود که یارو کابینتیه جا برا ماشین لباسشویی طوری دراورده  بود که ماشین لباسشویی تو نمیرفتخنثی دیگه اونم کثیف کاری داشت و باید وایمیستادیم بیان درستش کنن و بعد تمیز کنیم که دیگه شووری خودش انجام داد از بس خسته شده از شرایط. واقعا صابخونه مون انصاف نداره. همش بد قولی میکنه. خب من الان رفتم خونه خواهرم شاید کسی کس و کار نداره تو تهران. بره کجا بخوابه تو این سرما؟؟؟ اصلا پخت و پز هیچی . من واسم مهم نیست با مایکرو هرکار بخوام میکنم ولی خب سرما رو چیکار کنم؟؟؟ حموم چی؟؟؟ حالا اشکال نداره میخوام برم بخاری برقی از مامانم این ها بگیرم و بعد ببرم اونجا که دیگه از سرما یخ نزنم. همین دیگهنیشخندماچ

اینم یک گزارش هول هولی برای شما عزیزانم در بریک کاری. کامنتای پر از انرژی و محبتتون رو هم به زودی تائید میکنم راستش چون تو خونه نت ندارم خیلی سختمه با نت تبلت و سرعتش پایینه. ایشالا زود زود تائید میکنم میدوستمتووووووون.

اسفندتون پر از عشق و انرژیییییییییییییییییییییی بغلماچ