من وبلاگم را دوست دارم چون...

چون تنها مامنی است که وقتی از تمام ِ کائنات بریده ام ، مرا در آغوش میکشد و به تمام حرف هایم گوش میدهد و تک به تک احساسم را  به کلمات تبدیل میکند و زهر ِ اندوه را از تنم خارج می کند...

من این اتاق ِ با دیوار های نامرئی را دوست دارم چون حد و مرزی که دارد را همه درک میکنند و پا از حدود خود فراتر نمیگذارند و از دیوار های آن نظاره گر ِ حال و روز ِ من هستند و با کلام اشان... با افکارشان و با تمام راه حل های شدنی و نشدنی اشان به من کمک می کنند...

من وبلاگم را دوست دارم چون همسرم از طریق آن تمام ِ احساسم را می فهمد و وقتی که از این تن ِ خاکی خسته ام و آرزوی رهایی از آن را دارم ، مرا با کلمات امید بخشش به آغوش میکشد و از میان ِ تمام این صفر و یک ها ، امید را در رگ هایم جاری می سازد...

من وبلاگم را دوست دارم چون در روزهایی که میتوانستم مادر ِ خوبی باشم اما نبودم ، سخاوتمندانه کنارم بود و دوستانی به من هدیه کرد تا بتوانم رنج ِ آن را به دوش بکشم و به زندگی عادی بازگردم...

من این صفحه ی صورتی را دوست دارم چون میتوانم در آن هر آنچه که میخواهم بگویم ولی در دنیای واقعی زبانم به بیان آن نمیچرخد را به تصویر بکشم و با خواندن ِ خط به خط ِ دوباره ی آن خود ِ واقعی ام را درک کنم و به جبران ِ اشتباهاتم بپردازم...

در این که این مکان ِ دوست داشتنی را دوست دارم ، شکی نیست! چرا که با بند بند وجودم عجین شده و بخشی از زندگی من است...آن را دوست دارم چون هنگامی که برای اثبات ِ بسیاری چیزها به خود ِ سرکش ام ، خیال ِ تخته کردن ِ در ِ آن را دارم ، نهیب میخورم و کششی عمیق به آن را در خود حس میکنم و دوستان ِ ندیده ای را که به من هدیه کرد را دوست دارم و دلم برایشان تنگ میشود و برای باخبر بودن از حال و روزشان ترجیح میدهم از خوابم بزنم تا از آن بگذرم...

من وبلاگم را دوست دارم چون تمام لحظات تلخ و شیرین ِ زندگی ام را از زمان تاسیسش ثبت کرده و زمانی که از سنگ های سر ِ راهم خسته ام و غرولند کنان به سمت ِ خانه می آیم ، لیوانی چای کنارم میگذارم و با این گوش ِ شنوا از سوز ِ دل میگویم.

این که من وبلاگم را دوست دارم ساده است... چون وبلاگ ِ من است... متعلق به من است... تار و پودش از افکار و عقاید من است ....

وبلاگ عزیزم بعد از همسر و خانواده ام ، تو را دوست دارم همدم ِ همیشگی ام و از تو دل نمیکنم و اگر میبینی سعی در دور کردن ِ خودم از تو دارم برای اینست که دل تنگم و هر بار با باز کردن ِ صفحه ی سپیدت دلم پر میکشد تا باز بنویسم برای کودکی که هرگز زاده نشد .... و این زجریست بس عظیم برای ِ تن ِ خسته ی این روزهای من...

 

.

.

.

.

.

طبق قوانین بازی بایستی سه تا از دوستان پرشین بلاگیم رو به بازی دعوت کنم از طرف من مامک ... سپیده ... و نازنین عزیزم دعوت هستن.

همچنین تمام دوستای پرشین بلاگی ِ دیگه و بلاگفایی رو دعوت میکنم تا این موضوع رو بنویسن... برای من یکی که خوندن دلیل ِ دوست داشتن ِ وبلاگتون جالبه و ممنونم از فنز پرشین بلاگ برای این ایده که باعث شد بشینم و خوب به دلایلم برای دوست داشتن ِ وبلاگم فکر کنم...