سلام

بچه ها این پستم طولانی و با جزئیاته... اگر مجرد هستید  و یا اگر حس میکنید حالتون ممکنه بد شه از خوندن اتفاقایی که واسم افتاد لطفا از خوندنش صرفنظر کنید....

تموم شد.اما میخوام تمام این لحظه ها تمام درد ها تمام غصه ها رو بنویسم تا یادم بمونه.

این مدت من خیلی ها رو شناختم.فهمیدم شوهری دارم که بیش از اون چیزی که من فکر میکردم حساسه و به فکرمه. خواهری دارم که به جرات مثل مادرم کنارم بود.تمام مدت هم دلم برای پدر و مادرم میسوخت که نمیدونستن سر ته تغاریشون چه بلایی داره میاد.یا بهتره بگم ته تغاریشون چه بلایی سر خودش میخواد بیاره.تو این مدت اهالی عزیز هم کنارم بود که واقعا نمیدونم چطوری میتونم لطفش رو جبران کنم...

من الان یه هیلا هستم بدون ِ تو دلی با یه عالمه آرامش....

از دوشنبه میگم.... شب دوشنبه یعنی یکشنبه شب  به شددت استرس داشتم و بداخلاقی کردم.سر خوردن شوهرم به لیوان چایی انقدر گنده اخلاقی کردم که خودم از خودم خجالت کشیدم.واقعا استرس داشتم چون فرداش وقت دکتر داشتم و نمیدونستم چه سرنوشتی در انتظار خودم و بچمه. از طرفی هر چی ام میپرسیدیم از زنیکه که قراره چه کار کنی نمینالید و بیشتر استرس میگرفتیم. اینم بگم که زنیکه خودش رو متخصص و جراح زنان و زایمان معرفی کرده بود. خودش که نه ، یکی از مریض هاش اینطور معرفی کرده بود.

دوشنبه صبح طی تماسی متوجه شدیم که اون روز نمیاد تهران و سه شنبه ساعت 10 صبح بهم وقت داد.

دوشنبه برام سخت گذشت مثل جنازه افتاده بودم کف خونه و به فردایی فکر میکردم که....

شوهرم طفلکی اونقدر تحت فشار بود و کم خوابیده بود این روزا که بهش گفتم یکم بخواب. داشتیم باهم حرف میزدیم که گفت زنیکه بهش زنگ زده و گفته فردا اومدنی حتما با خودتون پوشک بیارین!!!!!!!! همه وجودم و ترس گرفت... گفتم اون یا میخواد کورتاژ کنه یا میخواد ساکشن کنه... نمیخواد با قرص انجام بده که بهترین راهه.

رفتم نشستم پای نت و یکم تحقیق کردم در مورد ساکشن و مطمئن شدم که انتخاب خوبی برای اولین راه کار نیست... رفتم شوهرم و بیدار کردم و گفتم من ساکشن نمیکنم.

گفت باشه حالا فردا بریم پیشش اگر گفت ساکشن برمیگردیم.بعدم من رفتم حموم و تمام تنم رو شیو کردم و با یه عالمه صابون خوشبو خودم رو شستم تا انرژی های منفی رو از خودم دور کنم. به خودم میگفتم من خوبم!

از طرفی از شیدا (گناه من ) پرسیده بودم که قرص ها رو از کجا تهیه کرده که گفته بود باید از داروخونه اشنا بگیریم و منم که اصلا داروخونه اشنا نداشتم! بنابراین همون دو شنبه عصر به شوهرم گفتم برو از ناصر خسرو بخر... که به طور معجزه آسایی که میتونم بگم فقط لطف خدا بود ، 3 تا آشنا پیدا شد که قول دادن برامون میخرن!!!!!! واقعا مثل معجزه بود...

یکی از آشناها مال خودم بود یکی مال شوهرم و یکی هم مال دامادمون که میشد خانوم ِ همکار ِ دامادمون...

سه شنبه صبح ساعت 10 مطب زنک بودیم که دیدم یه جای مخوف و به شدددددت وحشتناکهههههه. ضمنا طرف لیسانسه ی مامایی بود نه جراح ِ زنان و زایمان!!!!

یکم نشستیم که زنیکه بیاد که منشیش گفت خانوم دکتر گفته واسه خانومتون یه کارایی انجام بدم ، برن اماده شن لطفا! که شوهرم  گفت نه ما هنوز با خانوم دکتر در مورد روشی که میخواد استفاده کنیم حرف نزدیم! که منشیه گفت ساکشنه دیگه!!!!

ما هم گفتیم نه نمیخوایم مرسی و اومدیم بیرون. شوهرم برگشت سر کارش تا یه سری هماهنگیا رو انجام بده و برگرده پیشم و از اون طرف هم همون خانوم ِ همکار دامادمون قرص ها رو تهیه کرد و به شوهرم گفت بیا بگیر.

من و خواهرم هم اومدیم خونشون تا دیگه کارمون رو شروع کنیم....

شوهرم رفته بود بیمارستان قرص ها رو از این خانومه بگیره که اونجا یه متخصص و جراح ِ زنان و زایمان رو که یه آقایی بود دیده بود و باهاش مشورت کرده بود. اونم یه دستورالعمل برای مصرف قرص ها داد و بعدشم گفت اگر مشکلی بود بیارش همین بیمارستان پذیرش کنم....

سه شنبه ساعت دو ظهر شوهرم با قرص ها اومد خونه خواهرم و یه عالمه ام خرید کرده بود مثل آبمیوه و جیگر و کالباس و خیارشور و .... جیگر برای نهار من و بقیه اش واسه خودشون...

راس ساعت چهار و نیم برام دوتا قرص به صورت داخلی گذاشت و دو ساعت دراز کشیدم و هیچ اتفاقی نیافتاد.... هیچی ... نه درد و نه هیچی....

راس ساعت 6 و نیم دو تای دیگه برام داخلی گذاشت و دیگه شوهر خواهرم هم اومده بود و من دراز کشیده بودم و یه نیم ساعت که گذشت دردام شروع شد.... اول مثل درد پریود بود... رفتم دستشویی و دیدم خونریزی خفیفی ام دارم و دلم واسه بچه ام سوخت و زدم زیر گریه . اومدم زیر پتو دراز کشیدم که یهو دردهای وحشتناکم شروع شد.... دیگه من چیز زیادی یادم نمیاد چون از درد بیهوش شده بودم و خواهرم و شوهرم بالای سرم بودن.خواهرم دعا میخوند و یه عروسک نو هم واسم خریده بود که اونم گذاشته بود بغلم و عکس این رو هم میذارم...

من فقط یادمه ناله میکردم و گریه میکردم و صدای یه دسته که لای لای حسین میخوند هم از کوچه میومد و دیگه بیهوش شدم... ساعت 8 اینطورا بود که دوباره بهوش اومدم و دردم هم کم شده بود ولی نوار بهداشتی ای که گذاشته بودم پاک پاک بود...

با خودم گفتم یعنی این همه درد هیچی؟؟؟؟؟؟ که شوهرم دوباره برام دو تا قرص داخلی گذاشت و تو این فاصله که حالم بهتر بود گفتم شامشون و بخورن و بچه ها شامشون رو خوردن و منم شروع کردم راه رفتن تا یکم شاید تاثیر کنه که دیدم هیچ دردی ندارم! یهو یادم افتاد که همه میگفتن بیشترین درد وقتیه که نی نی سقط میشه و رفتم دستشویی و .... دیگه نمیگم چه شد و چه دیدم و چه بر من گذشت...ولی فهمیدم همون باری که درد بیهوشم کرده بود جنین و جفت هر دو سقط شده بودن و  بعد از اون دو سه باری ام دستشویی رفتم و دیگه خونریزیم طبیعی شده بود مثل پریود بود...

دیگه رختخواب هامون رو انداختیم بخوابیم ومنم خوب بودم تقریبا... گشنم شده بود به شوهرم گفتم برام یه ساندویچ کالباس بیاره که به شدددددت هوس کرده بودم. گفت هیلا بذار دوتا قرصی که مونده رو هم بذارم.. بذار تجویز دکتر کامل شه و منم هی میگفتم آخه واسه چی بذاری؟ من که همه چی و دیدم افتاد ... الانم خونریزیم عادیه... گفت نه بذار بذارم و کامل شه.

دیگه اون دوتا آخری رو هم گذاشت که 8 تا قرص تکمیل شه. یکم از ساندویچم رو خوردم و رفته بودم فیس بوک برای داداشم اینا پیام بذارم که بدونن خوبم و نگران نشن یهو و بخوان سر بزنن بهم و خدای نکرده بفهمن چه کردم.

یهو دیدم یه دردای یهویی میاد و دیگه میره. دوباره درد میادو میره... رفتم دستشویی و چشمتون روز بد نبینه..... کاسه دستشویی شده بود تشت خون.یعنی خون میومد ولی بند نمیومد... با بدبختی پا میشدم و میومدم بیرون و دوباره همین.... یه خونریزی وحشتناکی بود با یه عالمه چیزایی که نمیدونم از کجا میومدن! به شوهرم گفتم دیدی نباید میذاشتی و این اضافی بود و رحمم داغون شد... بعد اینکه 4 یا 5 بار اینطوری وحشتناک خونریزی کردم دیگه گفتیم بریم بیمارستان. خواهرم و شوهرش هم بیدار شدن و بردنمون. من اول گفتم بریم بیمارستان میلاد چون دفترچه ام تامین اجتماعی هست و قیمتش برامون مناسب بیافته. شوهرم هی میگفت عزیز من به پولش کار نداشته باش بریم بیمارستان خصوصی. همون جا که قرص و گرفتم. اونجا دکتر ِ امین داریم و میتونیم بگیم چی شده.

من گفتم نه بریم میلاد و رفتیم! از طرفی شناسنامه اینام که همرامون نبود. دفترچه منم به نام بابامه. رفتیم بالا یه مامای وحشیییییییییییییییییییییی، وحشیااااااااااااااااااااااا... هااااااااااااااااااااااااار. انگار سگ پاچه شو گرفته باشه . گفت بشین رو صندلی معاینه . گفتم من خونریزی دارم و خلاصه نشستم و مثل وحشیا چند بار دستشو کرد تو رحمم و یه عالمه خون اومد باز و دیگه گفت باید بستری شی. و گیر داده بود قرص خوردی لابد سقط کنی و منم زده بودم زیرش. حالا کثافت ِ وحشی ِ هار گیر داده بود شناسنامه اتون کو؟ اگه راست میگی طرف شوهرته چرا بیمه ات به اسم باباته؟؟؟ دیگه هیچی اومدم بیرون و به شوهرم گفتم بابا اینا وحشین بریم همون خصوصی و الفرااااااااااااااااااااااااار. اونم حتما الان فکر میکنه من دختر فراری بودم حامله شده بودم و انداخته بودم که از ترسم در رفتم!!!!! زنیکه وحشی.. هیچ وقت چهره ی گندش از جلو چشمم نمیره کنار... فکر کنید ماما که باید دست و بالش چقدر بهداشتی باشه ناخون کاشته بود و انگشتاش یه طرز فجیعی تیز و داغون بود.....

 

رفتیم بهترین بیمارستان تهران که همانا شوهرم ازش قرص و گرفته بود.... منم داشتم میمردم و همه هیکلم شده بود خون....  از طرفی این بیمارستان هم میگفت چون سقطی هستی و اینجا دکتر زنان نداری ، نمیشه پذیرشت کنیم و خلاصه دیدن من حالم بده زنگ زدن به پزشک ِ زنان ِ آن کالشون. که اونم یه اقایی بود و گفت عیب نداره پذیرش کنید. همه شلوارم شده بود خون... انقدر گریه کردم که خدا میدونه... پا به پام خواهرمم اشک میریخت...

دیگه پذیرش کردن و ساعت دقیقا 5 و نیم صبح بود....

برام آنژیوکت وصل کردن و این بدترین قسمت بود... سرم زدن و ازم آزمایش خون گرفتن...

هموگولوبین خونم اومده بود روی  7!!!!!!!!!!! دکتر میگفت طبیعیش 13 ِ.

 

دیگه اون اشنامون که خانوم ِ همکار ِ دامادمون بود اومد و گفت دکتر و اشتباه انتخاب کردید و این اقایی که انتخاب کردید و آن کال بوده اونی نیست که در جریانه و داستانی داشت عوض کردن ِ این دو دکتر... یه عالمه ام سر شوهرم و دامادمون داد زده بود که مگه نگفتم به من زنگ بزنید و هر وقت شد باید میزدید وخلاصه داستانی بود... چون پذیرش قبول نمیکرد و میگفت دکترا باهم دعواشون میشه و حق ندارن مریضاشون رو عوض کنن و... با بدبختی عوض کردن...به پذیرش گفته بودیم خوردم زمین و بچه ام سقط شده.

 

منم که بیحال بودم و خوابم برد.. ساعت 7 اینا یه صداهایی بالا سرم میشنیدم ولی محو بودن... ساعت 8 اینطورا بود که دکترم اومد و تو جمع پرستارا و اینا گفت بدجور زمین خوردیا!!!!!!!! بعد همه رو بیرون کرد و گفت بهم که چقدر قرص استفاده کردی؟ طبق دستور بود؟ و کلی سوال دیگه...بعدم رفت و برام سونو نوشت و گفت باید سونو کنی اگر بقایا باشه میگم چی کنیم و رفت اتاق عمل که عمل ها رو انجام بده...

خواهرم رو فرستادم واسم شلوار و شرت بهداشتی و پوشک خرید .تو این فاصله شوهرم انقدر گریه کرد که خدا میدونه.کنار تختم نشسته بود و هق هق میکرد و میگفت تقصیر منه هیلا. من و ببخش و بخدا برات جبران میکنم.یه عالمه دوتایی گریه کردیم.هی بهش میگفتم این چه حرفیه.کاری بود که دوتایی کردیم و تصمیمی که دوتایی گرفتیم و تو اصلا مقصر نیستی.خواهرم اومد و رفتیم دستشویی بیمارستان و تمام تنم رو شست و با دستمال مرطوب خوشبو کرد... هیچ وقت لطف هاش یادم نمیره.من اشک میریختم و خجالت میکشیدم و اون با همه لطفش کمکم کرد.... و اشک میریخت و هی میگفت هیلا توروخدا گریه نکن... شرت و شلوار و همه چی رو عوض کردم و خوشبو برگشتم به تختم.

ساعت 10 رفتم سونو چون مثانه پر نبود خیلی خوب نتونست سونو کنه و گفت در حال حاضر از جنین و جفت خبری نیست و تو کون من عروسی به پا شد که ایشالا ظهر مرخص میشم اما زهی خیال باطل..........

فرستادنم بخش و دوباره بهم سرم زدن تا مثانه پر شه و بتونن سونو کنن درست حسابی. این بار پرستار بیشعور که یه پسر جوون بود سرم رو بد وصل کرد و من سینه ام شروع کرد به سوختن و ریه ام ورم کرد... دیگه اومدن ماسک اکسیژن و اینا وصل کردن و من دوباره خوابم برد.ساعت 11 و نیم دوباره رفتیم سونو که دکتر گفت متاسفانه یه سانت و نیم بقایا مونده.... اما گفت حتما باید دکتر زنانت بگه که باید چیکار کنی.

اومدیم بالا و دکتر خودم اتاق عمل بود.... شوهرم رفت پشت در اتاق عمل و وقتی سونو رو نشونش داده بود گفته بود دو راه داره... یا باید جراحی شه، یا اینکه بمونه همینطوری و قرص دوباره  استفاده کنه تا بقایا دفع شه و اگر همینطور بمونه مدت ها خونریزی میکنه. گفت شاید یه ماه یا 40 روز خونریزی کنی و خودتم نفهمی چرا... بعد دفع نشه و دوباره جراحی کنی.از طرفی گفت هموگولوبین خونش انقدر کمه که یه ذره دیگه خونریزی کنه باید بهش خون وصل کنیم.

شوهرم که اینا رو گفت خیلی ترسیدم. بهش گفتم ببین من دیگه نمیخوام خونریزی داشته باشم جراحی کنیم و تمام..... شوهرم رفت صندوق و 1 میلیون علی الحساب واریز کرد بعد اورد گوشیم و داد دستم زنگ زدم مامانم اینا و الکی گفتم دانشگاهم و شب شاید نیام خونه و حالا مامانم هم گیر داده بود و هی سوال جوابم میکرد و با بابام حرف زدم و میگفت هیلا خانوم پارسال دوست امسال اشنا کجایی اصلا نمیای و بعدم که با بدبختی خدافظی کردم تا صدای بیمارستان  و پیجرش و اینا نره و بعدم پرستارا اومدن امادم کنن و لباس جراحی رو تنم کردن و شورت جراحی و .... خیلی ام مهربون بودن و ادم اصلا کنارشون خجالت نمیکشید...روی شکمم رو هم شیو کردن خیلی ترسیدم گفتم مگه میخواید ببرید گفت نه دکتر گفته تمیز باشه شکمش... امادم کردن و خوابوندن روی تخت و پیش به سوی اتاق عمل.... تو اسانسور میخندیدم و اقاهایی که میبردنم میگفتن مثلا داری میری اتاق عملا. میخندی؟ شوهرم و خواهرم هم کنارم بودن و دم ورودی اتاق عمل بوسیدمشون و گفتم زود میام و نگرانم نباشید.....

بردنم تو اتاق و یه عالمه پرستار مهربون اومدن و سلام کردن و بسیار خوش برخورد بودن. رفتم اتاق عمل 11 و 10 یا 12 نفر اومدن بالا سرم امادم کنن. من فکر میکردم قراره ساکشن کنم..............وگرنه هرگز انقدر ریلکس نبودم...

دکتر بیهوشی اومد بالا سرم با همون خانوم ِ آشنامون که تکنسین بیهوشی بود. دکتر بیهوشی گفت میخوای زودبری مگه بچه خونه داری؟ همونطور که از داروی بیهوشی منگ میزدم گفتم من خودم بچه ام...

یکم چشمام دو دو زد و دیگه یادم نیست.... یهو تو ریکاوری همین خانومه اشنامون گفت بیدار شو عملت تموم شده. هنوز منگ بودم و نمیفهمیدم. خواهرم اومد بالا سرم من و دید و بعدم شوهرم اومد و فقط یه صحنه های تاری از اومدنشون یادمه.

یهو شنیدم که خانومه به یکی از پرستارا که پرسید عمل ِ من چی بوده ، گفت: D&C!!!!!!! این رو شنیدم و تو همون حالت بیهوشی ترس همه وجودم و گرفت... میدونستم دی اند سی همون کورتاژ ِ.... دوباره بیهوش شدم و بعد 20 دقیقه که یکم بهوش اومدم گذاشتنم رو تخت چرخدار و بردنم تو اسانسور.یه اقایی گفت این همون خانومی نیست که میخندید رفتنی؟ حالا چرا نمیخنده!!!که من خندیدم دوباره و همشون گفتن ا ِ خندید خندید... و خوشحال و خندون برگشتم بخش....

هنوز منگ بودم و تو حالت خواب و بیدار... دامادمون هم رسوند خودشو و بعد عمل اومد ملاقاتم... من و که با اون حال نزار دیده بود رفته بود بیرون گریه کرده بود. شوهرم هم همینطور. من صدای هق هق دوتاشون رو میشنیدم ولی زیاد هوشیار نبودم که بخوام بگم نکنید.... از طرفی بین پام پر از مرکوکروم بود و من فکر میکردم هنوز خونریزی دارم و هی به پرستارا میگفتم چکم میکردن و هی میگفتن نه توهم داری و چون زیاد خونریزی داشتی هنوز فکر میکنی خونریزی داری...

شوهرم رفت واسمون اب میوه اینا بخره که با یه دسته گل زیبا اومد و همه خستگی این روزا رو از تنم دور کرد... تو دسته گلم سه شاخه از گلای خواستگاریم هم بود که کلی با سختی پیدا کرده بود و به گل فروشه گفته بوداینا رو حتما بذار و خیلی برای همین دسته گلم بهم انرژی داد. هنوز نباید هیچی میخوردم و گفتن اول پاشو یکم راه برو و بعدم که باید سرمم تموم میشد و بعد یکم گفتن میتونی یه ابمیوه بخوری و تازه اون موقع خواهرم و شوهرمم یه چیزی خوردن. هی میگفتن تا نخوری ما هم نمیخوریم. در صورتی که من سرم داشتم و اونا هیچی... جفتشون به معنای واقعی از بین رفتن... بعدم که من دوباره خوابم برد و لرزم گرفت و شوهرم روم پتو کشید و خوابیدم. بعد چند ساعت از شدت گرما و عرق بیدار شدم و صداش کردم و بردتم دستشویی و برگشتم و یکم بهم برای شام سوپ دادن خوردم و بعد یواش یواش اماده شدم و لباس هام و پوشیدم و مرخصم کردن... برگشتم خونه ... بدون خونریزی و بدون درد. شکمم کامل رفته بود تو ... مثل قبل از حاملگیم.

خیلی حس خوبی داشتم وقتی برگشتم خونه ولی هنوز اثر داروی بیهوشی بود و نفهمیدم کی خوابم برد....

این جراحی واسم دوتا خوبی داشت...

یک اینکه شوهرم میگه وقتی بقایا رو توی شیشه نشونم دادن خدا رو شکر کردم که عمل کردی. چون پر از گوشتای ریز ریز بود که حتی سونو هم نشون نداده بود!!!!!! و دکتر گفته بود اینا رو پیدا کردم به اضافه ی پرده ی جفت که البته این رو به عنوان بقایا سونو نشون داد . دیگه اینکه دکتر گفته بود دهانه رحمم زخم بوده!!!!!!!!! و گفتش 40 روز دیگه برای درمان این برم. هفته بعدم  باید برای چک آپ برم...

 

اینم از بچه ام که برگردوندمش به بهشت...

وقتی میومدم بیرون بهم گفتن این بار برای سقط اومدی بیمارستان ما ، ایشالا دفعه دیگه برای سزارینت بیای و من با خودم گفتم آمین....

 

الان بهترم.خیلی حس سبکی دارم. شوهرم رو تو این مدت 10 برابر قبلا شناختم و صد برابر قبل عاشقش شدم و بابت داشتنش خدا رو شکر کردم....

من مطمئنم که دعاهای همه شما دوستای خوبم و خواهرم و نذریات خواهرم و شوهرم بودن  که باعث شدن به طرز معجزه آسایی یه اشنا پیدا کنیم که کمکمون کنه و زیر دست یکی از بهترین جراحا ی زنان ِ ایران بقایا رو فرستادم رفت....

امروز هم باید برم دوش بگیرم و اماده شم برای شب که مهمون داریم.میخوام برم مامانم اینا رو ببینم حس میکنم این یه هفته ی جهنمی برام یه ماه گذشت.....

الان احساس میکنم این دوروز ی که گذشت یه هفته بود و الان از زیر یه فشار یه هفته ای اومدم بیرون.....

دلم درد میکنه و یکمی  نیاز به استراحت دارم....

عکس دسته گلم و عروسکی که خواهرم برای این مدت برام خریده بود رو میذارم. تمام مدتی که درد داشتم و توی بیمارستان هم کنار تختم این عروسک هم کنارم دراز کشیده بود.پرستارا وسایلام رو جابجا کردنی اینم ورمیداشتن و باز میذاشتن کنارم و کلا خیلی درکشون بالا بود و البته پول درکشون رو هم گرفتن!!! 5 میلیمتر بچه در مجموع دو میلیون و خورده ای برامون آب خورد.... ولی بازم خدارو شاکرم که الان حالم بهتره....

ببخشید طولانی شد دوست داشتم تمام این مدت رو با جزئیات بنویسم تا اگر باز هم روزی خواستم غر بزنم و ناشکری کنم یادم بیاد ....

باور نمیکنید که باورم نمیشه امروز 5 شنبه اس... گذر زمان رو توی بیمارستان اصلا نفهمیدم از بس همه اش درد داشت و بیداری کشیدیم. و شوهرم وقتی بهم گفت امروز صبح که 5 شنبه اس شکه شدم! من برم دلم درد داره یکم...

 

مرسی از اینکه حواستون بهم بود و هوام رو داشتید... مرسی...