چه حکمتی تو این امتحانت هست خدا ؟؟؟؟؟ این چند روز و با خودم تو ستیز بودم فقط....

از چیز های شیرین به شدت متنفر شدم و به چیز های ترش به شدت علاقه مند

یهو ساعت دو نسفه شب هوس دوغ میکنم و 4 صبح هوس پیتزا

فرداش ظهر از پیتزا متنفر میشم و عاشق قرمه سبزی ای میشم که تو 25 سال عمرم یه بارم دلم نخواستتش... در به در دنبال قرمه سبزی میگردیم و .... ای وای من...

خدایا نخواستی بخندم این روزها.... با این امتحانی که ازم گرفتی من مردود شدم و تو من رو از گردونه ی بنده هات پرت کردی بیرون....

میخواستم امسال برای عروسیم نذر کنم تا 40 ام امام زیارت عاشورا بخونم هر روز ولی نذرم پابرجاست اما برای اذیت نشدن بچه ای که با بند بند وجودم عاشقشم....

این چند روز که مهمون دل ِ درد کشیده ام بود، هر روز صبحی که از خواب بلند شدم بهش صبح بخیر گفتم و تا شب که بخوابم به هوس های جور واجور ِ ایشون جامه ی عمل پوشوندم  و هی میگفتم چه فایده.... چه فایده که تمام این لذت ها موقتیه...

وقتی بچه نوزادی دیدم توی خیابون به وضوح زار زدم و دیگه نمیتونستم روی پام بیاستم.... کوچکترین ذوق و شوقی برای عروسی ندارم و همه چیز و رها کردم....

از رفتن به دانشگاه برای تدریس انصراف دادم و پذیرفته ام شد خدا رو شکر... دلم میخواد برم توی یه اتاق تنها و تنگ و تاریک که کسی نباشه و هق هق کنم برای خودم برای دل خسته ی خودم........ دل دردهای این مدتم نمیدونم از سر چیه. گاهی امحرصم از دستش در میومد به خاطر حالت تهوع های گاه و بیگاهی که پشت بندش عرق های شدید سرد بود و بعدم یه هوس تازه و ساکت شدن ِ این حالت و دوباره روز از نو روزی از نو...

 

این چند روز خیلی کم رفتم خونه و بیشتر خونه ی خواهرم بودم که صد برابر من داره عذاب میکشه و از روزی که فهمیده گردنش گرفته و هنوز خوب نشده. هنوزم اینجام.

هر وقت رفتم تو خیابون و دسته و اینطور چیزا رو دیدم فقط هی میگفتم چرا؟؟؟؟ من چه ناشکری ای کردم که باید این عذاب و متحمل شم؟؟؟؟ این چند روز تا حدی مواظبش بودم ولی بیشتر سعی میکردم مواظبش نباشم.سعی میکردم عادت کنم به این که این چیزی که تو دلم ناخونده جا خوش کرده بچه نیست...... فقط یه نطفه ی بی جونه. نمیفهمه من چی میگم و چه میکنم.

دلم امسال خیلی شکست..... خیلی...پیر شدم.

جالبه... وزنم دو کیلو زیاد شده و پوستم فوق العاده شفاف و بی جوش و صاف و صوف شده و اما من پیر شدم. من روحم تخریب شد...

امروز وقتی برگشتم خونه خواهرم اینا داشتیم کانال های ماهواره رو این ور اون ور میکردیم که فیلم " اینجا بدون من" رو یهویی دیدیم و دیدم که بچه های اون زنه تو بدبختی و فلاکت بزرگ شده بودن و ارزوی مرگ داشتن و دلم یکم اروم شد....

درسته الان وضعیت مالیم بد نیست و مشکل از منه که زیادی ایده ال گرا هستم و اینجا که هستم رو فقر میدونم با این شرایط گند اقتصادی اما هر چی میخوام واسه خودم نیست......  نمیدونم چرا سعی دارم وجدانم رو راحت کنم....

فردا برای دکتر وقت دارم. امشب باید برم خونه و دوش بگیرم و وسایلم رو بردارم و پیش به سوی مردود شدن....

خسته ام..... نمیدونم چه کنم.... نمیدونم با این زندگی چیکار کنم....

شاید باورتون نشه هر جوری فکر میکنم نمیفهمم این بچه چطوری اومد... ما دو راه جلوگیری استفاده میکردیم.... خواهرم میگه نگو اینطوری... شک به دل شوهرت میافته.... اما من شوهرم رو میشناختم.گفتم و هرچی بالا و پایین کردیم نفهمیدیم کی این مهمون ناخونده اومده تو دلم.

این طوریه که به خدا میگم حکمتت چی بود؟ کلی نذر کردم تا این قضیه با کمترین درد و مشکلات تموم شه و التماس کردم تو این روزا به امام حسین که واسطه شه و دوباره خدا این فرشته رو بهم برگردونه......

تو رو به جان عزیزانتون دعام کنین.... تو این شام غریبان اگر دلتون شکست برای ارامشم دعا کنید....