سلام دوستای عزیزم اگر ناراحت میشین نخونین... اگر ممکنه به خودتون اجازه بدین که نصیحتم کنین نخونین.... اینا رو مینویسم تا خالی شم... مینویسم تا یادم نره این چهارشنبه ای که زجه زدم و حس ِ شیرینی رو زیر لبم حس کردم و شاید هیچ کس من رو نفهمه... میخوام خطاب به یکی حرفام و بنویسم.

 

سلام کوچولو....سلام کوچولوی 5 میلیمتری... بهشت که هیچی کوفتم زیر پای ِ مادر بدی مثل من نیست....

وقتی جواب ازمایشم رو دیروز گرفتم و دیدم نوشته پوزیتیو... دو دستی زدم تو سرم و های های گریه کردم از دکتر وقت گرفتم و گفتم شاید من اشتباه میکنم و رفتم تو مطب و برگه رو دادم دست اقای دکتر...

بهم گفت چرا مضطربی؟ مگه ازدواج نکردی؟ گفتم چرا ولی الان اصلا شرایطش رو ندارم...

گفت این یه موهبته... تورو میگفتا فسقلی ِ مامان.... هنوز بهت هیچ حسی نداشتم.... از دستت عصبانی بودم

اومدم تو حیاط درمانگاه و همونطور که گریه میکردم داد زدم آخه الان وقت ِ اومدن بود بچه ی وقت نشناس؟؟؟؟؟

چقدر ادم جمع شده بودن دورم... یکی گفت اگه مشکل مالیه من حل میکنم... یکی گفت خواهرم چی شده؟؟؟ یه حاج آقا با یه عالمه نوچه اش دورم بودن و دیدن من هیچی نمیگم رفتن و یه همکار خانومشون رو فرستادن نتا بفهمه مرگم چیه که اونطور ی داد میزدم که کاش تو نبودی  و من سرطان داشتم... داد میزدم که کاش جواب ازمایشم سرطان بود.... و زجه میزدم... با خانومه حرف زدم . زنگ زدم خواهرم و شوهرم اومدن... سعی میکردن ارومم کنن... رفتیم محل کار خواهرم و خواهرم رفت دارو گیاهی بگیره.  یارو بهش گفته بود اگر برگه سونوگرافی بیاری که بچه زیر 1 ماهشه یه چیز میدم که راحت سقطش کنه. بنابراین تصمیم گرفتم بدو بدو برم سونوگرافی.اژانس گرفتم و با شووری دوئیدیم....

البه=ته اینم بهت بگما کوچولو... چند روزی بود که حست میکردم.دو تا صدای قلب میشنیدم تو بدنم... یکی عادی که قلب ِ کذایی ِ خودم بود و یکی تند تند که زیر شکمم حسش میکردم و به هر کی میگفتم میخندید و مسخره میکرد که توهم زدم....

رفتم سونوگرافی 70 نفر جلومون بودن با التماس گفتم  ما رو بین مریضا بفرسته تو. یه عالمه دوغ خوردم تا جیش دونیم پر شه. بعد صدام کردن رفتم تو اتاق سونو. آقای دکتر ِ با شخصیتی که صاحب کل تشکیلات و ساختمون بود نشسته بود و گفت خب خانوم خوشگله چی شده؟؟؟ گفتم ظاهرا حامله ام!گفت  ایشالا خدا مرگ بده من و!

گفتم چرا شما رو مرگ بده... من و مرگ بده... گفت نه تو خوشگلی جوونی.گفت ازدواج نکردی؟ گفتم چرا.گفت به قیافت نمیخوره ها. خیلی دخترونه ای. گفتم خب دیگه... همه بهم میگن.گفت ولی دفترچه بیمه ات به اسم باباته که. گفتم خب کلک زدیم.

یهو تو لکه ی سفید ِ طفلکی رو که وسط یه عالمه سیاهی بودی نشونم داد. یهو گفتم: اوخی.

گفت: اوخی؟؟؟ بالاخره میخوایش یا نمیخوایش؟ گفتم خب حسم دوگانه اس.... نمیتونم منکرش شم که عاشقشممممم.راست میگم کوچولو عاشقتم..... حتی دلم نیومد این دو روز بهت بگم کوچولوی مزاحم.... مزاحم نیستی فقط وقت نشناسی. مثل مامانت. منم همینطوری یهویی نشستم تو دل مامان بزرگت و هر کاری کرد دکم کنه نتونست و من دنیا اومدم. امیدوارم تو مثل من سمج نباشی. یعنی لطفا نباش.

 

یکم که اون وسیله اش و تکون داد یهو صدایی توی اتاق سونو پیچید: تاپ تاپ... تاپ تاپ... صدای قلب تو بودا..... قلب توی کوچولو....

زدم زیر گریه و هق هق گریه کردم.آقای دکتر هم با اون ریش و سیبیل... دست من و گرفت و پا به پای من گریه کرد... دوتای زار زدیم برای لکه ی سفیدی که من عمیقا عاشقشم اما نه شرایط روحیش و دارم که نگهش دارم نه مالی... از همه بدتر... بابات نمیخوادت. شاید خیلی تلخ باشه شندین این.ولی خب بابات نمیخوادت.... تازه اگر دنیا بیای میشی یه بدبخت مثل خود ما وسط این همه زشتی و پلیدی. تازه فقر رو هم بهش اضافه کن.

بعد اینکه گریه هامون و کردیم.اقای دکتر بهم گفت بهت توصیه میکنم نگهش داری. تو احساساتت داغونت میکنه اگر از بین ببریش. ولی از دیشب ددارم رو خودم کار میکنم که تو هنوز یه لکه سفیدی .نه هیچ چیز دیگه... اصلا همه اش به خودم میگم بیخودی اینهمه باهات حرف میزنم...

تازه تو فنچولک یه عالمه هوس ِ خوردنی ها و حس های شیرین با خودت برام اوردی.

دکتر برای از بین بردنت واسه دوشنبه وقت داده...... من اماده ام ولی خوشحالم که واسه امروز بهم وقت نداد. دوست دارم چهار یا پنج روز بیشتر تو دلم میزبانت باشم.... یادت نره من عاشقت هستم و بودم.... و خواهم بود. شک نکن ولی این به نفع توا. راحت ترین کار نگه داشتنته. اینکه تو رو بیارم وسط یه عامله بدبختی و فقر و دربه دری.

ولی اینطوری تو رو میدم به خدا و التماسش میکنم وقتی میتونستم تورو مثل فرشته نگه دارم بهم پس بده.... به حق امام حسین التماسش میکنم... به ابروی خانوم فاطمه زهرا.....

دو روزه دستم رو دلمه و همه اش مواظبه توام با یه عالمه حس شیرین.

من که عمرا از قلیون نمیگذشتم دیشب که همه قلیون میکشیدن من نکشیدم. با یه علاقه ی کامل نکشیدم... نمیخواستم تو فنچولک ِ مامان  اذیت شی... 5 روزم 5 روزه...

الان هم یاد کلاه قرمزی افتادم و با همون لحن بهت میگم:

برو....برو..... برو بچه جون.....

نیا ... نیا..... نیا بچه جون.....

 

 

هیچ حسی شیرین تر از داشتن ِ این نخود تو دلم رو تاحالا تجربه نکرده بودم..... حیف که لیاقتش رو ندارم. نداره.... نداریم.... شرایطمون هم بهمون اجازه نمیده....

برام دعا کنید و نصیحتم نکنید لطفا...

 

 

 

 

بعدا  نوشت:

عزیزان نظرات و تائید کردم ولی اکثرا بدون جواب... حالم خوب نیست و زیر بعضی از نظرات فقط تونستم چیزی بنویسم.

گفتم بیام عکس نخودچی رو واستون بذارم که ببینید میگم 5 میلیمتر یعنی چقدر. راستی 6 هفته ام ِ. بنابراین گیاهی نتونستم کاری کنم و دوشنبه از متخصص وقت دارم.

عکس سونو و جواب ِ سونو رو میذارم که یادگاری واسه خودمم بمونه. انقدر دلم زود زود واسش تنگ میشه که از دیروز صد بار نگاه کردم این برگه هارو. خر هستم نه؟

این عکسشه:

 اون که نوشته GS بچه امه.تو اون سیاهی ِ.روش نوشت جی اس وگرنه قشنگ یه لک سفید بامزه بود.

دیگه این عکس و که گرفت زار زدیم دوتایی و بیخیال عکسای بعدی شد و جمعش کرد و نشستیم دست تو دست زار زدیم.

اینم برگه اش:

 

 

زیر قسمتای مهمش خط کشیدم  اولی که قلبشه که سالمه دومی نشون میده 6 هفته اشه و سومی تاریخ تولدشه که دقیقا یه روز قبل از دومین سالگرد عقدم میشه. بقیه چیزاش هم که نرماله :)

البته الان یکم دلدرد دارم. راستی من اصلا و ابدا شرایطش رو ندارم وگرنه هیچ وقت چنین کاری نمیکردم.الانم کلا هیچ چی نیست و یه لکه اس. ولی به حق این ماه و صاحبش از خدا میخوام که هر کسی نی نی میخواد بهش تو بهترین شرایط بده و به منم همینطور. از خدا میخوام این فرشته که رفت پیشش دوباره برام نگهش داره و به وقتش که میتونستم خوب امانتداری کنم بهم برگردونه... حال روحیم داغونه... برام دعا کنید حسسسابی ....:((((